گزیده یادداشت‏های یک بازمانده از کاروان آسیایی برای آزادی غزه (بخش اول)

1. کاروان را برای اولین بار در قم دیدم. سالن همایش‎های دفتر تبلیغات. قبل از آنش از چند و چون آن خبر داشتم، نه به صورت کامل. پس لرزه‏هایش را هم در قم دیدم. به اشتباه، عنوان سخنران حضرت آیت‎الله العظمی سید احمد خاتمی خورده بود. جا خوردم. فکر کردم دوستان از قصد ایشان را در حد مرجعیت معرفی کردند که در رسانه ها اینگونه بیاید یک مرجع از این کاروان استقبال کرده است. اما بعداً فهمیدم که طراح اشتباه کرده است و دوستان امت منظوری نداشته اند. هر دوتایش اشتباه بود هم لقب به کار رفته و هم سخنران برنامه. حجت‏الاسلام اعرافی، رئیس جامعه المصطفی(ص) آمد و سخنرانی کرد...

2. بعد از او، گروهی هندی روی سن رفتند و سرودی را برای فلسطین خواندند. خواندن سرودشان مرا به یاد مداحانی آورد که برای اولین بار می‏خواهند بخوانند. به دوستان گفتم تا آخر سفر، قطعاً یک خواننده خوب خواهند شد... بعد از آن گروهی اندونزی و سپس فیروز پیتی بوربالا، عضو فعال هندی این کاروان صحبت کوتاهی کرد و ....

3. همزمان با این برنامه‏ها بود که چند تن از فعالان درباره شرکت و همراهی با این کاروان گفتند. پیش از آن قصدی نداشتم. اصلاً راجع به آن فکر نکرده بودم. فکر کردم مثل بقیه، شعاری بیش نیست. گفتم فکر ‏می‎کنم. از آنها جدا شدم .....  غافل از اینکه بدانم آنها با آیت‏الله مکارم برنامه دیدار داشته‏اند. از یکی از دوستان شنیدم ساعت 2 بعد از ظهر با آیت‎الله جوادی آملی دیدار دارند. خواستم در آن برنامه همراهشان باشم. دیدار با آیت‎الله جوادی و سخنانش چیز دیگری است. هم سخنان آیت‎الله جوادی را بشنوم و هم می‏خواستم عکس‏العمل اعضای کاروان را از این دیدار با یک عارف و فیلسوف برجسته مسلمان از نزدیک بدانم ...

4. در اشتباه بودم. دیدار زودتر برگزار شده بود و قرار بود ساعت دو تمام شود. اواخر برنامه به بنیاد بین‏المللی علوم وحیانی اسراء (محل تازه دیدارهای آیت‏الله جوادی) رسیدم. داخل سالن رفتم. روح‏الله، دبیرکل کشمیری اتحادیه امت واحده، مترجم سخنان آیت‏الله است. آیت‏الله سخنانی درباره قیام عاشورا گفته بود و... چون در ابتدای این دیدار یکی از اعضای کاروان آزادی با اینکه در بین اعضای این کاروان جریانات چپ و غیر مسلمان که البته به شدت مخالف صهیونیسم و امپریالیسم آمریکا هستند، وجود دارند نظرشان را جویا شد. ایشان به تلاش موحدان و غیر موحدان در فعالیت‏های بشردوستانه را مطرح کرد. ایشان گفت: «در جمع شما اگر غیر مسلمان حضور دارند در صورتی که کارشان برای خودبینی و ریا نباشد سهم تعیین کننده‏ای در آزادی مردم فلسطین و غزه دارد؛ زیرا رعایت مظلوم از احکام قطعی اسلام و جزو امور توصلی است نه تعبدی». فکر کردم توسل مدنظر حاج آقاست، اما بعداً فهمیدم نه، آن مفهومی دیگرست. روح‎الله هم از ترجمه بازمانده بود. ندانست توصل چیست؟ با خنده گفت: حاج آقا! ساده‎تر صحبت کنید. حضار فارسی هم فهمیدند و خندیدند. جو خاطره‏انگیزی حاکم شد.

حاج آقا با ذکر مثالی به تعریف این اصطلاح و منظورش پرداخت و ادامه داد: امور توصلی، آن است که قصد قربت در آن لازم نیست، به طور مثال اگر دست کسی کثیف بود با آب شست چه قصد قربت بکند و چه نکند دستش پاک می شود، ولی اگر خواست وضو بگیرد و عبادت کند حتماً قصد قربت شرط است.

ایشان در ادامه با قاطعیت گفت: اسرائیل زدودن مثل کثافت زدودن دست است و برای این کار، قصد قربت لازم نیست و اگر این کار از غیر مسلمان هم صادر شود اسرائیل غارتگر را سر جای خود می‏نشاند...

شور و شعف همه را فرا گرفت و همه اعضا از شنیدن سخنان آیت‏الله به وجد آمدند، از جمله خودم. به یکی از دوستان گفتم تکبیر بگویم. گفت نه! برخی اعضای کاروان تقریباً کمتر از نیمی از آنها، مسلمان نیستند هندو و کمونیست یا بی‎اعتقاد هستند. اگرچه بعداً همین اعضا هم تکبیر سر می‏دادند و لبیک یا حسین(ع) می‎گفتند.

در پایان جلسه و هنگام خروج، از طرف موسسه اسراء ترجمه انگلیسی کتاب «اسلام و محیط زیست» آیت‏الله جوادی به اعضای کاروان اهدا شد. این کتاب همان کتابی است که هیئت اعزامی جنبش عدالتخواه به کنفرانس آب و هوا در بولیوی، از آن رونمایی کرده و به شخصیتهای مختلف اهدا کرده بوند.

5. کاروان به سمت هتل آمد. بنری که برای جلوی اتوبوس‏ها شده بود را چسباندیم. پیدا کردن چسب پهن هم در بعد از ظهر آن روز، ماجرایی بود. با تلاش مدیر سایت پاتوق کتاب، چسبی تهیه شد. وقتی موقع پرداخت قیمت چسب شد، بدین مضمون گفت ما لایق کمک به اندازه یک چسب به این کاروان نیستیم!

6. یکی از دوستان عکاس و مستندساز، ظاهراً کیف دوربینش را در محل دیدار با آیت‏الله مکارم جا گذاشته بود. مسئولان کاروان گفتند رفتن شما باعث تأخیر در حرکت شما می‏شود. لذا من حاضر شدم که آن کیف را تحویل بگیرم و به کاروان برسانم. اگر رسیدم به هتل و گرنه در میدان 72 تن یا عوارضی قم ـ تهران. رفتم ولی مسئولش رفته بود...

7. برنامه غروب‏شان نماز و بازدید کوتاهی از مرقد امام(ره) بود. قرار بود سید حسن آقا بیاید استقبال. گفتند مریض است. برادرش یاسر هم مشهد بود. اعضای کاروان به حضور و استقبال دیگر اعضای موسسه تنظیم و نشر، دل خوشی نداشتند و بدان راضی نبودند. بعداً شنیدم آقای قالیباف، شهردار تهران، در جمع آنها حاضر شد و از آنها استقبال به عمل آورد. قرار بود دو روز تهران بماند. یکی از برنامه‏های تهرانشان، حضور در همایش «وجدان بیدار» دانشگاه تهران بود که سخنرانان هماهنگ شده‏اش حداد عادل و رحیم‏پور ازغدی بودند. دو سه ساعت از همایش، اطلاع دادند دکتر احمدی‏نژاد هم خواهد آمد. استقبال گرمی از حضور سرزده احمدی‏نژاد شد. اعضای کاروان به شدت روحیه گرفتند و عکس‏های یادگاری با احمدی‏نژاد انداختند. اینها را روزهای بعد در حین همراهی کاروان تا تبریز بارها شنیدم. موضع‎گیری‏های ضد امپریالیستی رئیس جمهور، علاوه بر مردم انقلابی کشور، مسلمانان کشورهای عربی و مناطق دیگر جهان، با استقبال مظلومان و حتی جریان‏های چپ در سراسر جهان هم مواجه شده است. الآن غالب جریان‏های چپ حامی احمدی‏نژادند. چرا که آمریکا و نظام سلطه، کاری کرده است که هیچ انسان آزاده و منصفی دلخوشی از سیاست‏های خصمانه و نگاه‏های تحقیر آمیزش ندارند.

8. همان شب تصمیم خودم را گرفتم. به دوستان هم اطلاع دادم که من به کاروان ملحق می‏شوم. البته کارهای ناکرده‏ای دارم که باید انجام بدهم و در پایان برنامه‏های تهران، حتماً به کاروان ملحق خواهم شد...

9. ساعت 10:30 شب دوشنبه بود. به یکی از دوستان زنگ زدم. گفتم کجائید گفتند هتل تهران. گفتم کی حرکت می‏کنید. گفتند فردا صبح. گفتم خودم را امشب یا صبح زود فردا می‏رسانم. از اسامی ایرانی کاروان پرسیدم. گفتند شب رویش بحث می‏کنیم و لیست را قطعی می‏کنیم. گفتم اسمم را در لیست بگذارید حتماً. به دو سه نفر از بانیان ایرانی حرکت، پیامک دادم و آمادگی‏ام را مجدداً اعلام کردم...

9. ساعت 2:30 شب بود که به سمت تهران حرکت کردم. ساعت چهار صبح رسیدم. محل هتل در خیابان طالقانی بود. اتوبوس نبود. کرایه سواری‏اش از ترمینال تا چهارراه ولی عصر، دو هزار تومان بود. واقعاً برایم زور داشت. از قم تا تهران، را با دو هزار تومان و از ترمینال تا چهار راه ولی عصر، هم دو هزار تومان. تابلوی بالای سرشان زده بود کرایه روز مسیر ترمینال تا انقلاب 650 بود که راننده‏های بی‏انصاف، می‏خواستند 1500 تومان بگیرند. وقتی نظارت نباشد همین می‎شود...

10. موقع اذان صبح به هتل رسیدم. سراغ بچه‏ها و نمازخانه را گرفتم. گفتند یکی از مسئولان کاروان در نمازخانه خوابیده است. رضا بود، حدود سه سال ندیده بودمش. آخرین بار در ماجرای اعتراض به وزیر پیشنهادی رفاه دیدمش. برای نماز صبح بیدارش کردم. گفت کی آمدی؟ گفتم همین الآن. نماز خواندم و خوابیدم.

پس از صبحانه مجید و سلیم، از فعالان امت و بانیان ایرانی این کاروان، هر کدام جداگانه گفتند اسمت در لیست کاروان نیست، شرمنده‏ات! خیلی ناراحت شدم. اولین چیزی که به ذهنم رسید بحث ندانستن زبان و تأهلم بود. به برخی دیگر هم گفته بودند اسمتان در لیست نیست ولی اگر تمایل داشتید می‏توانید تا تبریز همراه کاروان باشید. با خود گفتم تا تبریز می‏روم و آنجا راضی‏شان می کنم یا اینکه چند نفر نمی‏آیند و ما عازم می‏شویم. لذا همراه کاروان شدیم.

11. در هتل آقای قدمی را دیدم. قبلاً می‏شناختمش. او نیز هم. مسئول مراسم شبی با خاطره حوزه هنری و نویسنده کتاب مشهور «جشن حنابندان». نسبت به دیگر اعضای کاروان، برای خودش انسان بسیار متواضع، دلسوز و جا افتاده‏ای است و نسبت به دیگر اعضای ایرانی، مسن‏تر. می‏گفت انشاءالله عازم این سفر است. اکثر اوقات با هم بودیم. در اتوبوس هم باهم و در صندلی مجاور هم بودیم. صحبت‏های زیادی رد و بدل شد. درصدد نگارش و یادداشت کردن حوادث سفر هم بود. هر دویمان از کم اطلاعی و عدم مفاهمه جدی زبان می‏نالیدم و هر دو بر ضرورت آشنایی کامل با یک یا دو زبان خارجه هم نظر بودیم. به یاد حرف نادر طالب‏زاده در همایش امت واحده افتادم که می‏گفت اولین شرط یا یکی از اولین شروط فعالیت بین‏المللی، دانستن زبان برای برقراری ارتباط است.....

12. مسافران اتوبوسی که سوار شده بودیم اکثراً اهل اندونزی و هند بود. کلاً اعضای کاروان هم بیشتر از این کشور بودند. 58 تا هندی، 13 تا اندونزوی، 3 تا بحرینی، 3-4 تا پاکستانی، 2 تا آذربایجانی و ..... در راه از چند اندونزیایی که پشت سرمان نشسته بودیم به گپ و گفتگو پرداختیم. رضا هم مترجم‏مان بودند. نزدیک قزوین که رسیدیم درباره موقعیت این شهر و مشاهیر آنان گفتیم از جمله شهید رجایی، شهید عباس بابایی، حجت‏الاسلام ابوترابی و علامه رفیعی قزوینی. یکی از آنها خانمی شیعه و بسیار معتقد بود. اسمش اما بود. شهید رجایی را می‏شناخت. علاقمند به عرفان بود و به شدت شیفته عرفای معاصر به ویژه امام(ره) و علامه طباطبایی بود. «رساله الولایه» علامه طباطبایی را با ترجمه انگلیسی یکی از شاگردان علامه حسن‏زاده خوانده بود. معروف، عکاس و مستندساز اندونزویایی و عضوngo صدای فلسطین(voice of palestine) در اندونزوی هم صحبت دیگر ما بود. او هم عرفان خوانده بود و می‏گفت تمرکز اصلی‏ام روی ابن‏عربی است امّا در ادامه گفت: فهم صحبت‏هایش (ابن‏عربی) خیلی سخت است. مجید هم به جمع اضافه شد و گفت همین طوره. ماجرای ارادت علامه طباطبایی و امام و آیت‏الله جوادی به ابن‏عربی را به آنها گفتم. در ادامه گفتم که امام(ره) در پیامشان به گورباچف می‏گویند که علمای شما بیایند قم و مباحث اسلامی و بزرگانی چون ابن‏عربی و ملاصدرا را بخوانند. از نامه امام(ره) به گورباچف خبر داشتند ولی این بخش از آن را نمی‏دانستند. جالب اینجا بود در کارتی که معروف به من داد رویش پرچم فلسطین و پشت آن عبارت we are all palestinian «ما همه فلسطینی هستیم» نقش بسته بود. در ادامه همین صحبت‏ها، از سلسله عرفای شیعی در دوران معاصر به آنها گفتم و اینکه تبریزی که ما چند ساعت دیگر به آن خواهیم رسید عرفای بزرگی چون علامه طباطبایی، قاضی طباطبایی، شمس تبریزی و .... داشته است. شمس را نمی‏شناختند ولی مولانا را آره. گفتم شمس، استاد و مراد مولاست...

13. در قزوین، مقابل دانشگاه بین‎المللی امام خمینی(ره) استقبال گرمی از کاروان شد. بعدها هم دریافتم که این استقبال‏های مردمی اثرش بسیار بسیار بیشتر از استقبال‏های رسمی و مسئولان دولتی است و آنها را در مسیر پر انگیزه‏تر و در حقانیت راه و هدفشان مصمم‏تر می‏کند. از قزوین به سمت زنجان حرکت کردیم.

14. جاده منتهی به زنجان برفی بود و آنها به شدت از این امر استقبال کردند. اندونزیایی‏ها می‏گفتند در کشور ما به ندرت برف می‏آید. لذا آنها بیشتر از بقیه کاروان از این ماجرا، عکس و فیلم می‏گرفتند. حتی بعداً یکی از دوستان می‏گفت میانگین دمای سرد اندونزوی، 25 درجه است. وقتی برای نماز پیاده شدیم، برخی‏شان برف بازی می‏کردند و عکس یادگاری می‏انداختند. هوا به شدت سرد بود. در شهر زنجان، استقبال بسیار گرمی از کاروان صورت گرفت. خودم انتظار این استقبال گرم در این هوای سرد را اصلاً نداشتم. مردمی بودن حمایت از مظلوم و مظلومیت غزه و فلسطین در کشور نهادینه شده است. هر کسی که اگر اندک شک و شبهه‏ای در این مورد داشت، در این سفر به کل برطرف شد. ای کاش دوربین‏هایی بود که این صحنه‏ها را به تصویر می‏کشیدند. البته گروه مستندسازی همراه کاروان بود امّا یک گروه بسیار کم بود و نیاز به دهها گروه مستندساز و فیلم‏بردار بود. چون غالب اعضای این کاروان، خودشان یک سوژه بودند و نوع ارتباطی که مردم چه ـ پیر و جوان و حتی بچه‏ها ـ با اینها برقرار می‏کردند وصف ناشدنی بود. حداقل اینکه من از وصف آن صحنه‏ها عاجزم.... چند نفر از اعضای کاروان به تبیین اهداف این کاروان پرداختند. در آخر هم حاکم، عضو آذربایجانی این کاروان، که همیشه پرچم کشورش را به دوش می‏کشید، به سخنرانی به زبان ترکی برای جمعیت پرداخت که با استقبال هم مواجه شد.... حوالی ساعت چهار بود که کاروان به سمت تبریز حرکت کرد.

15. در راه تبریز که نماز جماعت مغرب را به امامت یکی از برادران سنی اهل مالزی اقتدا کردیم. با قیافه‏ای با ریش‏های بسیار بلند. {بعداً فهمیدم وهابی است} گویا نقش امام جماعت اینها را ایفا می‏کرد. بعدها فهمیدم که تحصیل‏کرده پاکستان است و در عقایدش متعصب‏تر از بقیه است. دیگران مثل او متعصب نبودند. چرا که برخی‏هایشان ـ عموماً هندی‏هایشان ـ در نماز به شیعه اقتدا می‏کردند ولی عده‏ای کمتر نه! یکی از مسافران غریبه که چهار پنج شیعه را دید که دارند به یک اهل سنت اقتدا می‏کنند، از صالح پرسید ایرانی هستی، مگر شما روحانی شیعه ندارید؟ او هم گفت طبق فتوای آقا (رهبر انقلاب) می‏توان در نماز، به اهل سنت اقتدا کرد. این مسئله متأسفانه هنوز برای جمع زیادی از مردم کشور ما و فعالان و سیاسیون ما حل نشده است. آن فرد ـ البته ار سر دلسوزی و عرق تشیع ـ در ادامه می‏گفت مگر شما روحانی شیعه همراه این کاروان ندارید؟ دیدم بحث با او در این اندک زمان فایده ندارد. گفتم از تبریز چند نفر روحانی به کاروان اضافه می‏شوند. دروغ هم نگفتم چون قرار بود حاج‏آقا غریب‏رضا و دو تن از روحانیون معاونت بین‏المللی حوزه علمیه قم از تبریز به کاروان بپیوندند. گرچه بعدها این اتفاق نیفتاد و برای این دوستان مشکلی پیش آمد و نتوانستند کاروان را همراهی کنند. با خود گفتم متأسفانه هنوز فضای تقریب مذاهب و وحدت مسلمین در کشور حل نشده است و تا این مسأله به یک فرهنگ عمومی تبدیل نشود، فعالیت‏های بین‏المللی و جهان اسلامی ما در نزد مردم کشورمان ماندگار نخواهد شد و آنها همواره نسبت به این فعالیت‏ها، شک و شبهه و سئوال خواهد داشت. و با تفرقه‏ها و شبهه‏های بی بی سی و چند رسانه خارجی، در کمک به فلسطینی‎ها، افغانی‏ها و پاکستانی‏ها و... سست می‏شوند. رهبری و برخی علمای روشن‏بین زحمت می‏کشند ولی طبقه میانی ـ اعم از صداوسیما، ائمه جمعه و جماعت، روحانیون، مبلغان، مدیران و مسئولان ـ که باید این سخنان را به گوش مردم برسانند، در عمل به آن سخنان و فتاوا پای‏بند نیستند.

16. در تبریز هم با اینکه شب رسیدیم استقبال گرم و مردمی در محل شهرداری سابق صورت گرفت. پس از برنامه استقبال، برنامه‏ای در سالن آن محل با حضور استاندار و شهردار و نماینده شهر و ... برگزار شد. کودکان تبریزی به اجرای برنامه پرداختند که بسیار با استقبال مواجه شدند و برایشان خاطره‏انگیز و ماندگار شد. در برنامه‏ رسمی هم فهمیدیم که تبریز قرارداد خواهرخواندگی با غزه دارد. در چند جای شهر هم این تعبیر را در بنرها دیدیم. ای کاش در مانورهای تبلیغاتی و رسانه‏ای بین‏المللی روی این نوع کارهای نمادین، مانور می‏دادند. انگاری برای ما عادت شده است که برای کارهایی که نمی‏کنیم و درصدد آن هستیم، تبلیغ می‏کنیم و برای دهها و صدها کار انجام شده، تبلیغ نمی‏کنیم.

17. حاکم، عضو آذربایجانی باز هم سخنران دیگر این برنامه در سالن کنفرانس شهرداری بود. اهل قره‏باغ است و هر جا فرصتی پیش می‏آمد از مظلومیت این منطقه و مقایسه آنها با مردم غزه می‏گوید. او باز هم شعار «آذربایجانی اویاختی، فلسطین پایاختی» را نیز در پایان تکرار کرد.

18. روز چهارشنبه بازدید از موزه تاریخی آذربایجان، مسجد کبود در بوستان خاقانی تبریز از دیگر برنامه‏های این روز بود. چند تا از دوستان ایرانی و چند تن از اعضای کاروان شرکت در مراسم عزاداری را بر بازدید از موزه ترجیح دادند. ما هم چنین قصدی داشتیم ولی یکی از دوستان زحمت‏کش تبریزی یعنی آقا حجت گفت مواظب باش تا اعضای کاروان پراکنده نشوند. چون عده‏ای حس و حال بازدید را نداشتند یا برخی قصد سیگار کشیدن داشتند. برای عده‏ای از جوانان و مردم، دیدن چند هندی در تبریز، عجیب و جالب به نظر می‏رسید. لذا دور و بر اعضا می‏آمدند و می‏پرسیدند اهل کجائید؟ و .... در این مدت تبلیغات خوبی برای این کاروان انجام شد و اعضا هم اینکه به صورت دلی با مردم عزادار ارتباط برقرار می‏کنند بسیار راضی و خشنود به نظر می‏رسیدند. پیرمردی که خودش را معلم زبان عربی معرفی می‏کرد، مترجم آنها شده بود. تا آنجایی که شنیدم از گاندی، هند، امام حسین(ع)، ایران، تبریز و تاریخ ایران صحبت شد و...

19. بازدید از موزه بسیار طول کشید. برخی حسابی خسته شدند، از جمله خودم. بعد از آن، اعضای کاروان، روی پله‎های ورودی موزه ایستادند تا عکس یادگاری بگیرند. مردم عزادار هم جمع شده بودند تا اینکه آقای شهابی، فعال بحرین، شعار لبیک یا حسین(ع) را سر داد. اعضا و مردم هم‏صدا با او به تکرار این شعار پرداختند و شعارهای دیگر چون «لبیک یا غزه»، free gaza، «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل» و شعارهایی در حمایت از مردم فلسطین و غزه سر دادند که جو بسیار مناسبی را هم خود اعضای کاروان و هم مردم ایجاد کرد. سپس کاروان به بازدید از مسجد کبود پرداخت. مسجدی که زمانش به آق قویونلوها بر می‏گشت. این مسجد قدیمی مثل بقیه اماکن تاریخی، مورد توجه برخی به ویژه مستندسازان قرار گزفت. بازدید، عکس یادگاری دسته جمعی، چند مصاحبه خبری و....

20. از مسجد کبود برای ناهار به باغ هتل صائب تبریزی رفتیم. آنجا بود که با یک روح‏الله دیگر که مستند ساز بود، آشنا شدم. می‏گفت بیش از 40 مستند کوتاه و بلند ساخته است. از کارهای اخیرش «مشکات» (مستندی برای زعمای شیعه) نام برد که دکتر عباسی، تحلیلگر و منتقد سیاسی، مشاور این مستندش بود. می‎گفت: برای اکران اتوبوسی ویژه کاروان‏های راهیان نور تدارک دیده شده است و از تحقیقات یکساله‏اش درباره ساخت «اُبلیسک» (Obelisk) در کنار کعبه نام برد که نماد معروف شیطان‏پرستی است و از سکوت مسئولین و علماء و روحانیون ایرانی و جهان اسلام در این باره گله داشت. چرا که برخی معماران و کارشناسان مسلمان، آن معماری و ساختمانها را در راستای پروژه بزرگ صهیونیست‏ها و ماسونها برای جهان اسلام قلمداد می‏کردند.

21. بعد از ناهار، بخشی از کاروان که علاقمند به حضور در مراسم عزاداری بود. راهی استانداری شدیم و یک اتوبوس هم به سمت هتل رفت. می‏گفتند هر ساله، چند دسته عزا در حیاط استانداری حاضر می‏شود و دوستان ما هم با این نیت که چون هر ساله برگزار می‎شود و تشریفاتی نیست وفقط برای این کاروان برگزار نمی‏شود، با این برنامه موافقت کردند. چرا که آنها، از این عزاداری‏های رسمی و آن هم برای نمایش اعضای خارجی کاروان باشند، به شدت مخالف بودند. از قبل حضور این خارجی‏ها هماهنگ شده بود. لذا صندلی‏هایی چیده شده بودند. دسته اول، دسته سینه‎زنی بود. اواسط عزاداری این دسته، چند تن از اعضای شیعه کاروان از جمله دو هندی، یک بحرینی و یک آذربایجانی با چفیه و کلاه فلسطینی به این دسته پیوستند. ما هم به همراه چند نفر دیگر همراه آنها شدیم تا هر وقت خسته شدند آنها را به محل تجمع آنها برسانیم. مردم با حس عجیبی نگاره‏گر اینها بودند و از اینکه می‏دیدند مسلمانان کشورهای دیگر ـ حتی برخی اهل سنت ـ هم برای امام حسین(ع) گریه و عزاداری می‏کنند، با آنها حس همدردی و ارتباط عاطفی برقرار می‏کردند. آنهایی که هم نشسته بودند، برخی‏شان در همان حال، سینه می‏زدند. دسته بعدی با چوب یک متری نوار پیچی شده‏ای آمده بودند. این سبک خاص ترک‏های این منطقه است، چون جای دیگر چنین شیوه‏ای را ندیده بودم. ورود و خروج این دسته حدود 45 دقیقه‏ای طول کشید و چند نفر از این اعضا همراه با مردم، در کنار ایستاده و سینه می‏زدند. عزاداری خوبی بود اگرچه آخرش، مداح به تعریف و تمجید از استاندار و دیگر مسئولان شرکت کننده در عزاداری پرداخت و حال خوب ما را تغییر داد...

ادامه دارد....