خاطرات کاروان آزادی غزه(2): امام حسین(ع) میگوید بیا!
گزیده یادداشتهای یک بازمانده از کاروان آسیایی برای آزادی غزه (بخش دوم)
1. محمدحسین، جوان 22 ساله اندونزیایی عضوNGO صدای فلسطین، خیلی فعال بود. در این مدت توانسته بود کلمات فارسی زیادی را یاد بگیرد تا جایی که به راحتی با همه اعضای ایرانی صحبت کند. عربی هم می دانست. من و آقای قدمی برای فهماندن حرفهای خودمان با عربی و انگلیسی به وی میفهماندیم. خیلی اکتیو بود. به قول آقای قدمی، خودش یک سوژه است. از همه جا و همه کس عکس و فیلم میگرفت. با خودم میگفتم کاروان ما و تشکلهای دانشجویی ما آدمایی مثل او نیاز زیادی دارند. هم با دغدغه و پر انرژی و هم فعال بود.
2. یکی از خاصیتهای گروه اندونزیایی و مالزیایی، برگزاری نماز جماعتشان بود. اکثر اوقات امامان جماعت کاروان از این کشور بودند خصوصاً ریش بلند فارغالتحصیل پاکستان، که اسمش را به خاطر ندارم. با او هم گفتگویی نداشتم. اما میدانم بسیار متعصب بود. تا جایی که به خاطرم هست هیچ اندونزیایی و مالزیایی ـ حداقل من ندیدم ـ به شیعه اقتدا نمیکرد ولی هندیها این تعصب را نداشتند. باید حدس زد که نفوذ وهابیت در اندونزی بسیار پررنگ شده است. هر جایی که وهابیت نفوذ پیدا کرده، این گونه رفتارها و تعصبهای مشاهده شده است.
3. فکرت با برادرش حاکم آمده بودند. حاکم بزرگتر و هیکلیتر و فعالتر بود ولی در عوض، فکرت مظلومتر و گوشهگیرتر. در تهران باهاش آشنا شدم. دانشجوی باکو بود. دوست داشت بیاید ایران و طلبه شود. با محمدرضا بیشتر صحبت میکرد. میگفت در باکو، فعالیتهای خیریه و مردمی دارند.
4. یکی از دوستان میگفت: یکی از اعضای کاروان ـ که نسبتاً مسن است ـ فارغالتحصیل دکترای مهندسی مکانیک از دانشگاه برکلی آمریکا است، همان دانشگاهی که شهید چمران از آنجا فارغالتحصیل شد. لابد آمده هند، راه او را در هند دنبال کند. میگفتند یک سال در یکی از دانشگاههای معتبر هند تدریس کرد ولی بعد تدریس را رها کرد و به فعالیتهای اجتماعی و خیریه برای مردم هند پرداخت. میگفتند به شدت کم غذاست و ساکت. خیلی کم میخورد، گویی یک مرتاض است. شخصیت با نفوذی و مشهوری در هند است که همراه کاروان برای آزادی غزه راهی شد. جداً یاد شهید چمران افتادم. پس نمونه های غیرمسلمان و هندو هم دارد. از اینکه فرصت گفتگو با وی را از دست دادم، نارحت شدم.
5. شب بود که در ماشین، آخر اتوبوس دوستان هیئتی را راه انداختند و شروع به سینهزنی کردند. مداحش هم مجید بود. فکرش را نمیکردم که چنین روحیاتی داشته باشد. چند تا از هندوها و خانم اما از اندونزوی هم به جمع عزاداران پیوست و سینه میزد. بقیه هم یا ساکت بودند یا از ما فیلم میگرفتند. ای کاش میشد فیلم آنها را گرفت و در جایی پخش کرد. شب به یاد ماندنی بود. به خاطر اینکه حساسیت برادران اهل سنت ماشین را برانگیخته نشود، زیارت امینالله و بخشهایی از زیارت عاشورا قرائت شد. همان شب یا شب بعدش، در هتل دوستان تصمیم گرفتند که در یکی از اتاقها، مراسم عزاداری و سینهزنی بگیرند. باز هم مجید نقش محوری داشت. روحاله مستندساز هم خواننده دیگر بود. با اینکه حدود 10 نفر بودیم ولی در جای خودش موثر بود...
6. شب چهارشنبه بود. جزء آخرین نفرهایی بودیم که میخواستیم صبحانه بخوریم. دیدم رضا و مجتبی دنبال غذای گیاهی بودند. گفتم ماجرا چیه؟ غذای آن روز کوکو سیب زمینی و سالاد بود. بعد ماجرا را گفت که حدود 6-7 نفر از اعضاـ از جمله آن دکترای مکانیک ـ جزو فرقهای از هندوها هستند که خوردن تخم مرغ و گوشت را حرام میدانند و غالباً سبزی و غذای گیاهی میخورند. گفتند چون در کوکو سیب زمینی، تخم مرغ به کار رفته، این غذا را نمیخورند. شام دیشب و ناهار امروز را نتوانستند بخورند. چون غذا گوشتی بود و فقط سالادش خورده بودند. دوستان کاروان میگفتند در تهران و کرمان و دیگر شهرها هم برای تغذیهشان دچار مشکل شدند. این پایبندی به قوانین شرعیشان برایم جالب بود و ای کاش....
7. هنگام شام بود. دیدم برخی از آنها هر آب معدنی و نوشابه را به شدت وارسی میکنند. برخی از آنها قبل از استفاده از آب معدنی یا نوشابه یا نوشیدنی دیگر، درصدد بودند که مارک آمریکایی یا صهیونیستی نباشد. لذا کوکاکولا، پپسی و ... را نمیخوردند. روحیه ضدامپریالیستی و ضد صهیونیستی برخی از اعضای کاروان برای برخی تازگی داشت. پس ماجرای تحریم کالای صهیونیستی فقط مال ایرانیها و تشکلهای دانشجویی اسلامی نیست. در بقیه کشورهای اسلامی و بین مسلمانان دیگر هم اجرا میشود و این یک دغدغه اسلامی است، چه بین شیعه و چه بین اهل سنت. اما متأسفانه در اکثر مکانهایی که برای شام یا ناهار توقف داشتیم اکثر نوشیدنیها یا کوکاکولا بود یا پپسی یا نستله!
8. با غالب کسانی که در این روزها صحبت میکردم، بحث کوتاه یا مفصلی درباره سیاستهای ایران و خصوصاً دکتر احمدینژاد میشد. در مراسم دانشگاه تهران نبودم ولی دوستانی که بودند از تأثیرات شگرف این جلسه بر اعضای این کاروان میگفتند. از حضور سرزده احمدی نژاد در این جلسه، استقبال فراوان دانشجویان و .... در بخشی از این برنامه جمعی از کودکان قلکهای خود را برای هدیه به کودکان فلسطینی به اعضای این کاروان دادند که اشک چند تن از آنها را در آورد و آنها را به شدت منقلب کرد. آنها تصورات دیگری از مردم ایران، کشور ایران ـ از همه نظر، چه اجتماعی، چه اقتصادی، چه فرهنگی و چه دینی ـ داشتند. با خودم میگفتم اگر این کاروان در انجام هدفش ـ شکست محاصره غزه ـ موفق نشود، قطعاً اصلاح دید آنها از مسائل جهان اسلام و به ویژه اوضاع ایران دست کمی از آن هدفشان نخواهد داشت و روحیه وحدت و همدلی را بین مسلمانان جهان ـ از هر فرقهای ـ افزایش داد.
9. در این روزها به شدت از عدم اطلاع خودم از زبان خارجه بسیار ناراحت شدم و این اولین بار نبود. جلسه با ظفر بنگاش و مظفر اقبال در مجله سوره، دیدار با مدعوین کنفرانس وحدت اسلامی در سال 1386 و چند مورد دیگر هم بود. در همین کاروان به ذهنم رسیده بود که میتوانستیم با آنها هم کلام شویم و مبارزان و مجاهدین ایرانی ضد صهیونیسم را به آنها معرفی کنیم: از آیتالله کاشانی و نواب صفوی گرفته تا امام موسی صدر و دکتر چمران و حاج احمد متوسلیان و .... همواره حسرت این را خوردهام که چرا بروشوری به زبان انگلیسی تهیه نکردیم که اسامی این مبارزان کشورمان را به این کاروان و دیگر هیئتهای ضدآمریکایی و ضد صهیونیستی که به کشورمان میآیند، معرفی کنیم. متأسفانه این ضعف در ما هست و ما در تبلیغات برون مرزیمان ضعیفیم. یاد آن چهار نفر کوبایی افتادم که توسط دولت آمریکا دستگیر شده بودند. تمامی هیئتهای کوبایی ـ چه فرهنگی و هنری و چه سیاسی و اقتصادی ـ در سراسر جهان، برای آزادی این عده تلاش میکرند تا تحت فشار بینالمللی و افکار عمومی جهانی، آمریکا وادار به آزادی آنها شود ولی ما چی؟ برای امام موسی صدر و چهار دیپلمات در بند رژیم صهیونیستی چقدر تلاش کردیم؟ و دهها مورد دیگر.....
10. توی ماشین و در تبریز با یک دکتر دیگری از هند آشنا شدیم. ساکت بود و همیشه بلوز سرمهای می پوشید کلاه Free Palestine روی سرش بود. میگفت بیولوژیست است و در رشتههای دیگر هم مطالعه داشته است. در کنفرانس ادیان هم شرکت کرده بود. خانمهای مترجم همراه کاروان را با او آشنا کردم. آنها حرفهای زیادی با وی زدند که انشاءالله در جایی منتشر بکنند. من هم به واسطه این دو نفر، چند سئوال از او کردم. از جمله ایران و انقلاب و سیاست خارجی. ازش درباره مظفر اقبال پرسیدم؟ نمیشناخت. اما دکتر کلیم صدیقی میشناخت. میگفت: رئیس پارلمان مسلمان در انگلیس بود و من در بچگی کتاب ایشان را خواندم و اینکه تلاش خوبی برای مسلمانان در انگلیس کرده بود... از او درباره مودودی پرسیدم و اینکه نظرش درباره کارها و آثارش چیست؟ گفت: موسس جماعت اسلامی پاکستان است و کتابهای اسلامی خوبی دارد و... متأسفانه به علت فقدان آشنایی با زبان و... نتوانستم بیشتر از او استفاده کنم. به سید جمال، امام خمینی، رهبری، امام موسی صدر، علامه فضلالله، نصرالله و... نرسیدم. نگاه بیرونی و خارج از کشور به شخصیتهای برجسته اسلامی معاصر برایم جالب است. مودودی و صدیقی و اقبال را میشناختم ولی میخواستم نظر او را در این باره بدانم. این هم حسرتی بود مضاعف برای ما.
11. حجتالاسلام خدادادی از روحانیون فعال تبریزی است که فعلاً در زنجان مقیم است و از زنجان به کاروان پیوسته است. با بیشتر اعضای کاروان نشسته و صحبت کرده است. با پزشکی هندی به گفتگو پرداخت که ما هم شنونده آن گفتگو بودیم. میگفت 57 ساله است و به گفته خودش، از 15 سالگی وارد این نوع فعالیتها شده است. در یکی از صحبتهایش گفت: اعتقاد دارم تا زمانی که مسأله حقوق بشری در فلسطین حل نشود، مسائل حقوق بشری در بقیه جاها حل نمیشود. در ادامه گفت: بحث هندو و مسلمان هم از مشکلاتی است که در هند وجود دارد و ما داریم برای رفع آن تلاش میکنیم... بحثهای دیگری هم شکل گرفت ولی متأسفانه هیچ یک از آنها توسط افراد نه یادداشت شد و نه ضبط.
12. صبح روز عاشورا و در مسیر حرکت کاروان، به همت دانشجویان تبریزی به ویژه دانشجویان دانشگاه تربیت معلم آذربایجان، جمعی از آنها کفنپوش در مسیر حرکت کاروان به عزاداری پرداختند و طبق قرار و هماهنگی قبلی، چند تا از کاروانیان برای آن عده و مردمی که به دسته عزاداری پیوستند، صحبت کردند. اولین سخنران جمع، دکتر رحمانی از هند بود که عضو شورای سیاسی مسلمانان هند بود. با کت و شلواری اتو کشیده و منظم. وی سخنانش را اینگونه آغاز کرد:
شاه است حسین(ع)، پادشاه است حسین(ع)
دین است حسین(ع)، دین پناه است حسین(ع)
این شعر معینالدین چشتی گویای همه چیز است. وی شعر را به زبان فارسی گفت که اثر مثبتی در بین حضار تبریزی گذاشت. روحالله کشمیری هم مترجم او شد. سپس شعارهایی با مضامین «لبیک یا حسین(ع)» و آزادی غزه و مظلومیت و ..... سر داد. سخنرانی بسیار جذاب و دلنشینی کرد که متأسفانه آن را یادداشت نکردم. برای مردم هم بسیار جالب بود که یک هندی چنین دیدگاههایی درباره امام حسین(ع)، فلسطین و وظیفه همگانی نسبت به این کشور اسلامی دارد. بعداز او حاکم به ایراد سخنرانی پرداخت. باز هم پرچم آذربایجان روی دوشش بود و همان صحبتها را درباره آذربایجان، قره باغ، غزه و فلسطین تکرار کرد و شعارهایی را سر داد. سپس در پایان که داشتیم سمت اتوبوس می رفتیم، یک ژاپنی مسلمان تریبون را به دست گرفت. میگفتند نویسنده است. گفت: من از ژاپن آمدهام، برای همدردی با مردم فلسطین و برای آزادی غزه.... گفت: ما هیچ وقت از کمی تعداد خودمان نباید ناراحت باشیم.... انشاءالله در دفعات بعدی یک یا دو میلیون نفرها از مردم جهان را به سوی غزه میبریم. سخنان جالبی ایراد کرد. مردم هم استقبال کردند. شعار دادند. در ادامه گفت: ما هیچ فاجعه ناکازاکی و هیروشیما را فراموش نمیکنیم. همانهایی که این حادثهها را آفریدند، امروز دارند از محاصره غزه حمایت میکنند. در پایان هم شعار «لبیک یا حسین(ع)» را سر داد و چند بار تکرار کرد. مردم هم، هم صدا با او شدند. در این میان پیرمردی تبریزی، از تمام وجود شعار میداد و موقع شعار دادن هم هر دو دست خود را کامل بالا میآورد که سوژه خوبی برای مستندسازان اندونزیایی و ایرانی و عکاسان کاروان شد. از لبیک یا حسین(ع) شروع کرد تا به لبیک یا خامنهای، رهبر فقط سید علی، مرگ بر ضد ولایت فقیه و ... ختم شد.
13. کاروان پس از برنامه قرار بود به تماشای تعزیهای در کنار ایستگاه راهآهن برود. دوستان تبریزی میگفتند: حدود 40 سال است که مراسم تعزیه را در اینجا برگزار میکنند و بعد از نماز ظهر عاشورا، بسیار شلوغ میشود که جای ایستادن نیست. گویا ما در اوائل تعزیه رسیدیم. برای برخی از اعضای کاروان بسیار جالب توجه بود. برای برخی چندان جذابیتی نداشت. عده زیادی رفتند داخل محوطه طناب کشی شده و از نزدیک می دیدند. معروف و محمدحسین و چند نفر دیگر، مثل همیشه، کل برنامه را گویا فیلمبرداری کردند. حدود یک ساعت آنجا بودیم تا نزدیک اذان ظهر. در این تعزیه بخشهایی از پیوستن حر بن یزید ریاحی به امام حسین(ع)، حوادث صبح عاشورا مانند شهادت حبیب، زهیر، حر، علی اکبر(ع) دیده شد و میگفتند حدود یک ساعت دیگر ادامه دارد که وقت ما اجازه نداد.
یوسفعلی ـ یکی از دوستان پاکستانی ـ که با پسر کوچکش مظفرعلی آمده بود، گفت برای این دوستان سئوالات و شبهههایی ایجاد شده است، لذا لازم است قبل از اینکه وارد اتوبوس شویم، برایشان توضیح دهیم که ماجرا چه بود. پیش بینی این سئوالات و شبههها، دور از ذهن نبود خصوصاً برای هندوها و برادران اهل سنت. آنها درباره ما و عقاید ما چه میاندیشند؟ لذا حجتالاسلام خدادادی توضیحاتی درباره این هنر آیینی و اهمیت قیام عاشورا در نزد سیاستمداران و بزرگان جهان مانند گاندی و محمدعلی جناح و... گفت. خودم نمیدانم تا چه حد قانع شدهاند؟!
14. برای ناهار در کنار مسجد و کتابخانه ایستگاه راه آهن مستقر شدیم. نماز جماعت را به امامت یک بحرینی خواندیم. موقع رکعت دوم بود که برادران اندونزیایی، نماز جماعت خاص خودشان راه انداختند. پس از پایان نماز یکی از دوستان گفت: چرا به هم اقتدا نکردید؟ گفتیم ما اول نماز میخواندیم و آنها باید به ما اقتدا میکردند ولی چنین نکردند. این مسأله شاید کم اهمیت به نظر برسد امّا تا ما ـ چه شیعه و چه برادران اهل سنت ـ در عقاید و افکارمان تقریبی نیندیشیم، اتفاق خاصی درباره وحدت جامعه اسلامی شکل نمیگیرد و دشمنان هر لحظه از این مجاری وارد عمل شده و شروع به تفرقه میکنند. ناهار را هم با تأخیر به اعضا دادند. بسیار ساده بود. برخلاف دو سه روز گذشته. نان و سیب زمینی. حتی کم بود و به برخی، از جمله خودم، نرسید. همین غذا حس و حال یک سفر سرنوشتساز را بهتر میرساند. اینکه دارند به سوی سرنوشتی نامعلوم و حتی شهادت! پیش میروند. کم چیزی نیست و از اسرائیلیها هم بعید نیست. همچنان که با برخی اعضای کاروان آزادی ترکیه چنین کردند.
15. در ایستگاه راه آهن بود که چون مطمئن شدم همراه کاروان نخواهم بود، تصمیم به خداحافظی و حرکت به سمت تهران گرفتم. آقا محسن میگفت: تا ماکو بیا و بعد با هم برمیگردیم. با خود گفتم آمدنم تا ماکو هیچ فایدهای ندارد و در این مدت هم اتفاق خاصی نمیافتد. قصد برگشت داشتم و خداحافظی کردم. زنگ زده بودم تاکسی تلفنی که یک ماشین بیاید تا مرا به ترمینال ببرد. برای خداحافظی وارد اتوبوسها شدم. از هندیها خداحافظی کردم. از اندونزیها داشتم خداحافظی میکردم به ویژه سراغ معروف و محمدحسین و... رفتم. معروف میگفت برای چی نمیآی؟ بهش گفتم: my name not list (نام من در لیست نیست) و شکسته بسته بهش گفتم برمیگردم قم. جملاتی گفت که مرا تشویق به همراهی با کاروان کند. برخی از جملاتش را نفهمیدم ولی منظورش این بود که همراه کاروان باش و با کاروان بیا. آخرش با دست و اشاره گفت: که امام حسین(ع) میگوید بیا! باید بزنیم به اسرائیل. باید بریم غزه. امام حسین(ع) میگوید بیا! چند بار تکرار کرد. حسرتی خوردم که قابل بیان نیست. ای کاش میتوانستم قانعش کنم که برای چه نمیتوانم همراه کاروان بیایم ولی نمیدانم آنها از برگشتن من چه تلقی کردند؟! البته زیاد مهم نبود. لابد دوستان ایرانی برایش توضیح میدادند و او را قانع میکردند.
16. خداحافظی کردم. در همین حال یکی از دوستان گفت که یکی از اعضای اندونزیایی کاروان در بیمارستان بستری است و کسی از ایران همراهش نیست. از من خواستند که همراهش باشم. من هم با کمال میل پذیرفتم. با خود گفتم کمک به این عضو و مراقبت از او، دست کمی از همراهی با این کاروان ندارد. خلاصه سوار ماشین شدم که راهی بیمارستان شوم.
17. بیمار فردی 50 ساله بود. قبلاً دیده بودمش. فرد بسیار ساکتی بود. یوسفعلی به همراه یک دکتر جوان ـ که عضو هلال احمر اندونزی و همراه کاروان ـ در کنارش بودند. میگفت: تو این مدت درد را تحمل میکرد و تا به حال چیزی نگفت. کلیهاش سنگ داشت و سنگ حرکت کرده بود و باعث پایین آمدن فشار و درد شدیدش شد. خیلی بیحال بود. دکترهای اورژانس گفتند: باید برای سونوگرافی و عکس برداری از کلیهها و مجاری ادراری به بیمارستان امام رضا(ع) برود. قرار شد دکتر همراه تیم باشد و عضو دیگری از کاروان اندونزیایی همراه این بیمار باشد. چنانچه دکترها تشخیص دادند که سنگ کلیهاش حدود mm3 است و مشکلی برایش پیش نمیآید و نیاز به بستری شدن در بیمارستان نباشد، و به تهران اعزام شود و پس از چند روز درمان و استراحت، از طریق هوایی به دمشق برود و از آنجا کاروان را همراهی کند و گرنه باید عمل سنگشکنی انجام شود و سپس به اندونزی اعزام شود. سوار آمبولانس شدیم و به سمت بیمارستان امام رضا(ع) حرکت کردیم.
18. در همین اثنا بودم که به وی فهماندیم که وضعیتش این است و احتمال دارد به اندونزی برگردد. ایشان قبول نمیکرد و دائم میگفت من باید غزه بروم. من اندونزی نمیروم و در نهایت با علامت دست نشان میداد free gaza
پایان